![]() |
![]() |
|
| تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن! |
|
هستی ساکن بدون هیچ پستی ساکن هستی مغلوب سرد خراب پر از نیستی پی در پی ناقوس را به صدا در بیاور بگذار تا بزند فرو ببر ٬فرو می برم هزار قناری خاموش در گلوی من هزار کاکلی شاد در چشمان تو لک لک بی پرده سخن گستاخ تر از او پی در پی بگذار تا فرو ببرم خاموش تر از صدای فریادهایم برای روز مبادا مباد که باشیم ما بر هستی ماندگارتر از هسته ی هلویی که نیست شود از برای آمدن هسته ی دیگر بر هستی که هست باشدمان برای روز مبادا مباد که باشیم ما بر هستی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط سونیا |
|
|
خیلی ساده عید هم تمام شد عیدی که سیزده بدرش را سبزه ای گره زدم سخت عیدی که رفتنش نحص است و آمدنش ماهی می میرد عیدی که هزاران حرف دارد بعد از عید دیدنیهایش عید آجیل و شیرینی و چایی. عیدی که میمیرند هزار هزار در راه و آن دختر چها ساله ....آه عیدی که ما را صدر جدول میبرد عید خانه ی خاله و عمه و عید تلخی مادربزرگ عیدی که خیابان هایش پر از مسافر است عید لباس های نو عید خانه های تمیز در شهر شلوغ در کشور کثیف عید کورش عیدی که نابودی پاسارگاد را مژده می دهد به او عید بدون عیدی عید خالی از خواهرهایی که می خواهی باشند می خواهی عیدی بگیری . عیدی که با همه ی نو بودنش کهنه شد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط سونیا |
|
|
یلدا تا می توانست به من گفت سال دارد تمام می شود و من فقط چند صفحه از سالنامه ام را نوشه ام امسال می شود چهار شنبه سوری را از روی جهان پرید همه جا را آتش گرفته |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط سونیا |
|
|
باری طی حادثه ای تمام زندگی ام را از دست دادم آنوقت زندگیم فردی بود زندگیم اتاقی است . دفتری و افکارم این بار شاید اتاق و دفتر مرا از دست بدهند و افکارم تا ابد زندگیم شود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط سونیا |
|
|
اصلا گوشم ظرفیت صدای بلند را ندارد. نمی دانم چطور بعضی ها آنقدر صدای خودشان را نمی شنوند که بلندتر داد می زنند یا چطور آهنگ را انقدر با صدای بلند گوش می دهند. امتحاناتم تمام شد! ولی من خیلی خیلی تنها مانده ام. امروز به مادرم گفتم مدرسه نرو . پوزخند زد که حتتتما کلی عقب می افتم خیلی کار مونده.. و غافل از اینکه من فقط تنها مانده ام و خسته ام.
کاش مانده بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط سونیا |
|
|
غزال اشو هیچ انسان عاشق بود آنطور که من بودم وطنازی کردم ؟ چراآنقدر بی تکرار هیچ است دیشب من تمام عاشقانه های دنیا را سرودم وبنام تمام عاشقان دنیا رقصیدم باران به قصد مرگ به موهای رقاصم هجوم می آورد وحلق آویز طرح موهایم می شد آه چقدر عاشقی معنا داشت باران به بی نهایت زمین می بارید ومن سلول فعال زمین تا نیمه های شب بسان درخت لخت شلاق می خوردم صبح یلدایم جشن شد تنها با چند میوه اماترانه بود و تمام من ومن آنقدر به اوج که شراب نمی خواستم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط سونیا |
|
|
دلم برایشان ٬برای تک تکشان تنگ شده آنقدر سرد است که جورابم را خود به خود در نیاورده ام حال خوشی ندارم .نگرانم این تخته نردی که دوری خواهرانم را تداعی می کند کجاست؟ مداد را وقتی گم می کنم پشت گوشم است حتی مداد هم مرا سر کار می گذارد نخود چی ام تمام شده بس که به دنبال نخود سیاه رفته ام نخودهایی که حتی کرمهایشان یخ زده همه ی اینها ساختگی است ما جدی سر کاریم سه تسبیح در اتاق وسه اتاق در خانه مضحک است ربطی ندارد اتاقی که ۱۱ماه سال خالیست و تختی بزرگ دارد تختی که بودن در شهرها و خانه ها با آدم های مختلفی را تجربه کرده خیلی خب شلوغ نکنید خودم حسابشان را می رسم و کاش برگردم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 دی1386ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط سونیا |
|
|
می خواستم میوه باشم اناری شاید که سخت است خوردنش. سیبی نرم و شیرین که همه سفت و ترشش را دوست دارند خیاری بزرگ و تو خالی که همه کوچکش را خواسته باشند و یا گلابی که خودم دوست ندارم اما نشد چه کنم؟! باز هم انسان و باز هم دغدغه ی بسته شدن در میله های انسانیت. چه می شود کرد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 دی1386ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط سونیا |
|
|
وای خیلی خسته ام. هر مسئله ای که پیش می آد احساس می کنم خون تمام سرمو می گیره و اجازه نمی ده نفس بکشم .شادی های آنی و غم های زود گذر عمیق .زندگی سخت بخاطر سخت گرفتنش....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 دی1386ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط سونیا |
|
|
نورها یکی یکی....پشت تخم چشمانم کرم ها می لولند.
نورها پی در پی..قلبم ذق ذق میکند.شهادت می دهم. من یک بدبختم. دو چراغ از رو برو می آید و دو چراغ کنارش می ایستد قاتی می شوند پیروز نزدیک تر شد. رد شد . ته زبانم قلقلک می شود میله ها عمودی آجرها افقی. به معنی تمام واژه ها فکر می کنم.فکرم سایش پیدا می کند . نمی شود به تمام واژه ها فکرکرد من یک روانی ام ولی شهادت نمی دهم.خرس عروسکی آویزان شده به من زل زده. چشمان کرم خوردهام را می بندم.فقط چراغ های قرمز در هم می غلتد.چراغ های سفید پشت سبزه ها خود نمایی می کند و پلک چشمانم را می زند ٬قایم می شود ٬خدنمایی می کند٬قایم شدند. سفیدها مقابله می کنند ولی قرمزها همراهی. سر می خوریم حالا هم چراغهای قرمز می بینم هم سفید.من چشمانم را بسته ام .کرم ها می گویند. من میشنوم پچ پچ تمام خسته های ردیف جلو و عقب را. ایستادیم. نه در مقصد من. نور کم است . کور شدم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 دی1386ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط سونیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آیدین آغداشلو احمد شاملو شیرین عبادی عباس معروفی آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
گرگ صابونی راه پله حمید بهادری سگ نوشت ایرج زبردست musmuska قره قروت سایت عاشقان شاملو میکده |
|
RSS
|